سایناى نازمسایناى نازم، تا این لحظه 8 سال و 15 روز سن دارد
پیوند آسمونی ماپیوند آسمونی ما، تا این لحظه 12 سال و 6 ماه و 24 روز سن دارد

ساینای نازم

مهر91

دیگه کم کم جمله بندی میکنی و مثل طوطی هرچی ما میگیم تکرار میکنی خیلی بامزه حرف میزنی جمله های رایجت تو مهر ماه :   موش دو دیوار تفاصد (ماشین بزرگ با دیوار تصادف کرد)   رها آشغال ژمین بالا (رها از رو زمین آشغال خورد بالا آورد)   یسنا پاش چایی بووووووو آخی   رها یفته  مددسه (رها رفته مدرسه) , ناسی شیکت (نازی شرکت) ,بابا اوتل (بابا هتل)   به قاشق میگی    (  آخون  )      چرا به نظرت؟؟؟   به عنکبوت میگی  انتومو   به نوشابه میگی نوماشی     ...
19 آبان 1392

قول بابا

٩/٨/٩١ صبح تلفنی با بابا حرف زدی بهت گفت بابا اومدم خونه واست چی بگیرم گفتی بشتیی (بستنی) ظهر که بابایی اومد تا گفت سلام گفتی بابا چی شد؟ گفت چی؟ گفتی بشتیی من و بابا کلی تعجب کردیم که تو قول بابارو یادت بو د و تازه بابا یادش رفته بود بگیره خلاصه منم یواشکی یه بستنی از تو یخچال به بابا دادم که بهت بده بعدشم کلی به این سوال خوشمزت خندیدیم     ...
19 آبان 1392

شیرین زبونیای گل دخترم

گ ل دخترم بعضی وقتا "س" رو "ش" تلفظ میکنه,به جاش :"ش" رو "س" تلفظ میکنه, مثلا میگه مامان بیا گوسوارتو(گوشوارتو) بکنم تو گوست (گوشت),بعد وقتایی که غذا میخوره میگه دیگه نمیخوام شیر (سیر) شدم الهی مامان قربون این حرف زدنت بره نفس به حالت تهوع میگه حالت تولد میگه مامان تولد یه ساگیلیمه,میگم یه سالگی,میگه یه سا گیلی,میگم یه   سا   لگی,میگه یه  سا   گی  لی تو خونه ی عزیزی اینا یه شیشه شیر از تو یخچال برداشته که بخوره,فرنوش بهش میگه این پلومه بزار بازش کنم واست,میگه پلومه؟شیر نیست؟ الهی قربونش برم که هنوز معنی بعضی چیزارو نمیدونه امروز صبح اومده ...
19 آبان 1392

خصوصیات اخلاقی ساینا خانمم

یکی از بارزترین خصوصیات دختر گلم اینه که فوق العاده مغروره, اگه هر اتفاقی واسش بیفته،زمین بخوره،از جایی بیفته... عمرا گریه نمیکنه و حتی اگه خیلیم دردش بگیره اصلا خودشو نمیشکنه و دوباره اون کارو تکرار میکنه و میخنده نه اینکه حالا که بزرگ شده ماشالا شده (بقول خودش) حتی وقتی خیلی کوچول بود هم اینجوری بود و معمولا به خاطر زمین خوردن یا سوختن با بخاری یا بریدن دست با چاقو اصلا گریه نمیکرد و فردای حادثه از نوع زخمش که سوخته یا بریده یا خراش خورده بود باید میفهمیدیم چش شده خیلی به همه چی توجه میکنه و کافیه ببینه یه نفر داره کاری که خودش ازش منع شده رو انجام میده,حتی اگه اون یه نفر یه رهگذر باشه,من باید به خانم کلی جواب پس بدم حس بویایی ...
19 آبان 1392

آبان 91 طوطی خوشگل ما دیگه کم کم داره بلبل میشه

تا حالا منو مامان جان و بابارو باباجان صدا میکردی ولی این روزا مثل بقیه بهم میگی فهیمه بابارو هم دیگه بابا صدا نمیکنی و بهش میگی اشکان بعضی وقتام آقا اشکان صداش میکنی هرکی یه کلمه حرف میزنه تو یه قصه ازش میسازی و با آب و تاب برا همه تعریف میکنی بعضی جمله هات کاملا واضحه و همه منظورتو میفهمن ولی بعضیاش کاملا نامفهومه و ما با توجه به حالت خودت یا باید بخندیم و یا باید تعجب کنیم اولش میگفتی شوام ولی حالا دیگه میگی سلام به صب بخیر میگی صخ بیر به شب بخیرم میگی شخ بیر خ یلی خوشمزه ای دختر شیرینم,عاشقتم نفسم هر کی به خونه با موبایلمون زنگ میزنه میپرسی نازی؟ اینقد به این سوال عادت ...
19 آبان 1392

این روزای ما

دیشب دوباره بالا خوابیدیم و ساعت 2 کشوندیمون پایین,یعنی تو فسقل بچه من و باباتو سر کار گذاشتی؟مسخرمون کردی؟روزی 500 بار من 44 کیلویی رو میکشونی بالا میکشونی پایین,مردم از بس این پله ها رو بالا پایین کردم,وقتیم بابا میاد خونه تا میخواد بشینه و یه استراحتی بکنه بهش گیر میدی که بریم بالا.......بریم پایین الان یه هفته ست هر شب بالا میخوابیم و نصف شب میکشونیمون پایین و فقط دو شب تا صب همونجا خوابیدی و برعکس پایین که صبح زود بیدار میشی بالا تا ١١ میخوابی من و بابا واقعا کم آوردیم و نمیدونیم چکار کنیم,یه کم که میخوام مقاومت کنم و نبرمت پایین اینقد گریه میکنی و اصرار میکنی که بریم پایین بابا هم طاقت اشکاتو نداره و میگه بریم,میگی مامان جون خدا بر...
19 آبان 1392

مکالمات ساینا خانم

دیروز عصر دراز کشیده بودم یه بطری نوشابه آوردی محکم گذاشتی رو پیشونیم,میگم چکار میکنی دردم گرفت,میگی وای قرمز شد میخوای یخ بزارم روش؟بعد همون بطریو گذاشتی رو پیشونیم,آخه مجبوری بلا سرم بیاری بعد دلداریم بدی دختر؟؟؟ داری با تلفنت حرف میزنی میگی ای بابا پارامونت چرا؟بعد میگی مامان دوستمه میگه بریم پارامونت(اسم یه ٤راه تو شیراز) عزیزی بهت میگه خوبی خانم؟میگی اسم من خانم نیست اسمم سایناهه امشب میخواستیم با بابا بریم چمران,صبح زود بیدار شده بودی و حالا خوابت میومد و دلتم نمیومد بخوابی,تو ماشین چشاتو بستی میگی داغونمااااا,بابا رفت هتل من و شمام رفتیم به گشت و گذار از پاکینگ که اومدیم بیرون رفتی سوار شیر پشت هتل شدی و خیلیم اصرار ...
19 آبان 1392

این روزای گل دخترم

خاله فتان زنگ زده بهت میگه ساینا میای خونمون؟میگی نه ببخشید نمیتونم بیام آخه اونجا خیلی دوره یه مدته میگی من 5تا تولد دارم و چند وقت یه بار میگی واسم کیک تولد بگیرید,حالا دوباره هوس کیک تولد کردی و میگی امروز تولدمه کیک تولد میخوام شب با بچه ها رفتیم خرید,شما همش تو بغل دایی خواب بودی بعد که بیدار شدی بابا هم اومده بود و شما با بابا و دایی رفتید بگردید,من و فاطی هم رفتیم تو مغازه داشتیم خرید میکردیم بعد صدای یه دختربچه ی شیرین زبونو شنیدم که داشت حرف میزد,قلبم کنده شد گفتم وای خدا چقد مث دخترم حرف میزنه,دلم براش یه ذره شده,برگشتم ببینمش دیدم خودت بودی با بابایی اومدید پیشمون,چقد خوشحال شدم انگار خیلی وقت بود ندیده بودمت,بعد دیگ...
19 آبان 1392
1