سایناى نازمسایناى نازم، تا این لحظه 8 سال و 15 روز سن دارد
پیوند آسمونی ماپیوند آسمونی ما، تا این لحظه 12 سال و 6 ماه و 24 روز سن دارد

ساینای نازم

ادامه ی آذر 92

از وقتی رفتیم کلاس کاراته ی رها و رضا گفتی از اون لباسای کاراته میخوام و هر روز بهم میگفتی چرا واسم نخریدی، با بابا رفتیم لباس کاراته گرفتیم تو همون پاساژ یه اسکوترم ورداشتی، من دنبال اسکوتر 4چرخ بودم که تعادلش بیشتره ولی شما اصلا بهم اجازه ی گشتن ندادی و همون سه چرخ دخترونه ی صورتی به قول خودت رو برداشتی بعد بردیم گذاشتیمت خونه ی عمه امینه که همراشون بری باشگاه، من و بابا هم رفتیم خونه اون دفعه که رفتیم باشگاه گفتی من از این لباسا ندارم و همراشون ندویدی،حالا گفته بودی من کمربند نارنجی ندارم و بازم فقط تماشاچی بودی,اینم عکس سه تاتون با لباس کاراته شب میخواستی بمونی خونه ی عمه,کلیم واسه من خط ونشون کشیدی,گفتی وقتی من میرم خونه ی ع...
5 دی 1392

آذر 92

دوستای عزیز توجه داشته باشید که ساینا خانم همچنان پایین سکونت داره و خونه ی خودمونو به رسمیت نمیشناسه و هیچ رقمه از مامان جون و عمه هاش دل نمیکنه,و تکلیف من بلاتکلیفم معلوم نیست آماده شده بودیم بریم خونه ی جدید عمو امیر میخواستیم شیرینی بگیریم ولی گفتیم به خاطر تو و یسنا کیک بگیریم بهتره,همرام اومدی تو قنادی,یه کیک انتخاب کردی میگی مامان قشنگ برو به آقاهه سلام کن بگو ما این کیک زردو میخوایم عکس گرفتن از شما تک تک هم کار سختیه,با هم که دیگه اصلا نمیشه یه عکس خوب گرفت   از خونه ی عمو که اومدیم رفتیم ستاره کلی بازی کردی,یه دختر ٧-٨ ساله دیدی که هم موهاش مث پسرا کوتاه بود هم گوشواره گوشش بود و پال...
6 آذر 1392

تابستون 91 _ 24شهریور اولین جمله ی ساینا خانم

تابستون بیشتر وقتتو تو آب میگذروندی از صب که بیدار میشدی میرفتی تو حیاط به آب بازی و تا ظهر مشغول بودی و بعدش میومدی ناهار میخوردی میخوابیدی و دوباره بیدار میشدی میرفتی آب بازی و تا عصر مشغول بودی وان یا استخر بادیتو میزاشتم تو حیاط آب ولرم می ریختم توش کلی بازی میکردی و لذت میبردی چون هوا گرم بود منم باهات پایه بودم و مینشستم پیشت تا بازی کنی بعضی وقتا رها و رضا هم میومدن پیشت و با هم آب بازی میکردید و حسابی بهتون خوش میگذشت  اینقد به من وابسته ای و همش بهم چسبیدی که نهایتا تصمیم گرفتم چادرتو که لیلا واسه تولدت گرفته بود را بندازم و یه مشت اسباب بازی بزارم توش که بشینی اونجا بازی کنی و بزاری منم به کا...
19 آبان 1392

مهر 90 اولین دندون

٨/٧/٩٠ اولین دندونت درومد بعد کم کم دندون بغلیش با دوتا دندون کلی بامزه شدی الهی قربونت برم دختر گل دوست داشتنی یاد گرفتی اسمتو صدا بزنی البته به جای ساینا میگی ناینا ماما میگی بابا میگی عاشق آهنگ حنا هستی تا نشون میده چار دست و پا خودتو میرسونی  پای تلویزیون وپا میشی تا آخرش همونجا وایمیستی خونه مامان جون بودیم توپت رفت بین مبلا رفتی بیاریش گیر کردی حالا دیگه هرچی میگم برو اونجا توپتو بیار عمرا نمیری ...
19 آبان 1392

آبان 90 راه افتادن ساینا خانم به کمک مبل و ....

برا اولین بار بردیمت پیش بابا امین, خیلی متاسفم که تو هیچوقت بابابزرگ مهربونتو ندیدی,مطمینم اگه بود خیلی دوسش داشتی,چون خیلی خوب و با محبت بود روحش شاد دیگه اصلا یه جا نمینشستی همش دستتو میگرفتی به در و دیوار راه میرفتی دنبال من میومدی تو آشپزخونه کشوهارو خالی میکردی و کم کم میدیدم همه ی ظرفا کف آشپزخونه ست مجبور شدم یه سبد پر از ظرفای پلاستیکی بزارم تو کابینت دم دستت که هر وقت اومدی تو آشپزخونه با اونا بازی کنی و سر وقت ظرفای شیشه ای و خطرناک نری با بابا و نازنین بردیمت آتلیه هرکاری کردیم نمیخندیدی و تقریبا تو همه ی عکسا جدی بودی, نزدیک ٥٠ تا عکس گرفتیم تا بالاخره تو چندتاش میخندیدی ...
19 آبان 1392

شهریور 90

ساینا خانم میخواد حرف بزنه و چون عمه هاشو خیلی دوست داره  اولین چیزی که میگه عمه هست کم کم یاد گرفته دایی هم بگه من نمیدونم این شست تو چه مزه ای میده که اینهمه خودتو به زحمت میندازیواسه خوردنش  مامان جون و خاله فاطی اومدن شیراز ببین تو چقد عزیزی که مامان جون با وجود پلاتین تو کمرش,  چون باباجون مرخصی نداشت که بیارتش حاظر شد 14-15 ساعت راه رو  تو اتوبوس بشینه و سختیشو تحمل کنه و بیاد پیشت البته یه هفته بعد زود برگشتن و دایی و خاله فتانم با خودشون بردن خاله نسیب اومده بود شیراز تا با هم بریم سیسمونی بگیره تو نی نی سیتی یه موتور چار...
19 آبان 1392

تیر 92

این روزا بابایی بازار وکیل یه کاری داشت و هر بار که میخواست بره مارو هم با خودش میبرد و کلی خوش به حال من و تو شد و هر بار که رفتیم کلی واسه خودمون خرید کردیم من یه کیف نمدی و یه کمروکلیه بند نمدی واسه بابا احمد خریدم,بابا هم یه کفش نمدی گرفت,بابایی عاشق چیزای قدیمی هست یه ماهیتابه ی مسی خرید و از منم خواسته یه سرویس قابلمه ی مسی بگیرم و دیگه تو اونا غذا درست کنم(که به قول شما بچسبه به دهنش),علی الحساب یه سرویس قابلمه روی خریدم تا بعد مسی بگیرم,چه میدونم,میگن این ظرفا تا حدودی املاح مورد نیاز بدن رو تامین میکنن و اگه یه سری موارد رو رعایت کنی کمتر از ظرفای امروزی بیماری زا هستن واست تور خریدم دامن درست کنم,یه سارافون خوشگل,دوتا کلا...
19 آبان 1392

ادامه خرداد92

از سفر که برگشتیم رفتیم خونه عمو امیر،یسنا شورت پاش بود و تو هم بر آن شدی شورت بپوشی،بردمت حمام بعد که میخواستم لباس تنت کنم میگی شلوار پام نکن،میخوام با پام که درازه برم بیرون میخوام لختش معلوم باشه فقط شرت پام کن امروز از صبح که بیدار شدی گفتی مامان بریم پارک نماز،عصر با عمه امینه بردیمت،کفش پاشنه دار پوشیده بودی بهت میگم اینو نپوش یه کفش راحت بپوش که تو پارک میدویی اذیت نشی،میگی من که نمیخوام بدوم میخوام را برم،تو ماشین سرتو گذاشتی رو پام که بخوابی،گفتم پاشو داریم میریم پارک میگی خب خمیازه کشیدم باید بخوابم... تو پارک با رها کلی بازی کردید و بعدشم بابایی اومد دنبالمون اینقد از دیدنش ذوق زده شدی و جیغ زدی انگار چند سال بود ندیده بودیش ...
19 آبان 1392

اردیبهشت 92

شیرین زبونیای ساینا خانم قربون ناز دخترم برم الهی...مثل بابا اشکان اینقد رو حالت چهره ی من حساسی,اگه یه کم گرفته یا ناراحت باشم زود واکنش نشون میدی,میگی مامان من ناراحتت کردم؟؟مامان بخند,مامان خوشحال باش... میگی مامان اگه اشکال نداره باشه,اگه اشکال نباشه,اگه.... تو خودم جیش کنم؟؟؟؟اگه تو خودم جیش کنم ناراحت میشی؟؟؟؟؟؟؟با لحنی که پرسیدی و جمله هایی که به کار میبری مجوز جیش که هیچ مجوز پی پی هم بهت میدم الهی قربونت برم نفسم شیرین زبون من مامان جون خمیازه کشید میگی مامان جون خمیازه کشیدی؟میگه آره,میگی منم وقتی خوابم میاد خمیازه میکشم چندتا نی نی داری که یکیشو خیلی دوس داری اسمش پارمیسه,امروز حواسم نبود بالش گذاشتم روش اینقد ن...
19 آبان 1392