سایناى نازمسایناى نازم، تا این لحظه 8 سال و 15 روز سن دارد
پیوند آسمونی ماپیوند آسمونی ما، تا این لحظه 12 سال و 6 ماه و 24 روز سن دارد

ساینای نازم

عکسای جامونده از عید

این عکسا مال عیده که خرم آباد بودیم,تو دوربین خاله بود و تازه ریختمشون رو لبتاب این عروسکو وقتی تازه شیراز دانشجو شده بودم(١١سال پیش) واسه خاله فتان گرفتم و خیلی دوسش داشت و حالا شما خیلی خوشت میاد ازش     بقیه ی عکسا تو ادامه ی مطلب این عکسا مال 13به دره,یه جای خیلی خوب و دنج که خیلیم بهمون خوش گذشت و جای بابا اشکانم خیلی خیلی خالی بود بابا احمد تو آزادراه خرم-زال کار میکنه و نیمه ی اول تعطیلاتو مرخصی گرفته بود و با هم رفتیم مسافرت و نیمه ی دوم همش سر کار بود واسه همین تصمیم گرفتیم 13 بریم آزادراه که پیش بابا باشیم بابا احمد از شب قبل کلی بهمون سفارش کرده بود که زود بریم به ترافیک نخوریم,ص...
19 آبان 1392

فروردین 91

از روز اول عید از جاهای مختلف مهمون نوروزی داشتیم 7م به بعد باباجون اینا از خرم آباد اومدن تو خیلی دایی و خاله هارو دوست داشتی چون اونارو زیاد دیده بودی ولی اصلا با مامان جون و بابا جون میونه ی خوبی نداشتی من و بابا خیلی واسشون ناراحت میشدیم چون اونا عاشقت بودن و این راه دراز رو به خاطر تو اومده بودن ولی تو هم تقصیری نداشتی کوچولو بودی و خیلی اونارو نمیدیدی و تا میومدی بشناسیشون زود ازشون جدا میشدی باباجون همش امیدوار بود وقتی بزرگتر بشی بشناسیش باهاش خوب میشی و از ما میخواست به زور نخوایم تو بری بغلش   لباسی که زن عموت واسه تولدت داده بود خیلی دوست داری ولی ه...
19 آبان 1392

فروردین 90 اولین عید ساینا خانم

فروردین 90 هنوز من و تو خرم آباد بودیم البته بابایی یه ماه قبلش برگشته بود شیراز  و ما باید پیش باباجون اینا می موندیم , دوست داشتم اولین عیدت بابایی هم پیشمون بود ولی به خاطر کارش نمیتونست بیاد ساعت تحویل سال باوجودیکه نصف شب بود جنابعالی هنوز بیدار بودی و یه انگشتر کوچولو از باباجون عیدی گرفتی... 6فروردین مامان جون و زهراو نازنین از شیراز  اومدن خرم آباد پیشمون, مامان جون یه تراول 50تومنی بهت عیدی داد این لباسم واست آورده بود ,بعد از یه هفته با هم برگشتیم شیراز , بعد از 40 روز بالاخره برگشتیم پیش بابایی,من که از دیدنش کلی ذوق کردم,تو رو نمیدونم ...
19 آبان 1392
1