سایناى نازمسایناى نازم، تا این لحظه 8 سال و 15 روز سن دارد
پیوند آسمونی ماپیوند آسمونی ما، تا این لحظه 12 سال و 6 ماه و 24 روز سن دارد

ساینای نازم

سفر خرم آباد(خرداد 93)

سایناز گلم سلام تعطیلات خرداد با مامان جون و نازنین و فرنوش رفتیم خرم آباد, قرار بود مامان جون و دخترا زود برگردن و من و تو یه ماهی بمونیم, ولی از اونجایی که بدون بابایی طاقت نیاوردیم و بابا هم هی زنگ میزد میگفت زود برگردید... بعد از دو هفته برگشتیم شیراز اینجا ترمینال کاوه ست منتظر اتوبوس خرم آبادیم(الهی قربون دختر گل خوش سفرم برم که اینقد پایه هست و اهل بهونه گیری و بداخلاقی نیست) طبق معمول همیشه کلی تفریح کردیم و تو طبیعت رفتیم و بهمون خوش گذشت,فقط جای بابایی حسابی خالی بود یه روزم رفتیم خونه ی دایی تو روستا,خیلی خوب بود حسابی به دخترم خوش گذشت من و گل دخترم داخل قلعه ی فلک الافلاک اینم فرنوش و نازنین با لباس...
21 مرداد 1393

اردیبهشت 93 سفر بوشهر

ساینازم قبل از رفتن یه کم بدخلقی کردی و میگفتی نریم دریا.... بعد که رفتیم اینقد بهت خوش گذشت که  آخر شب به زور از دریا کشیدیمت بیرون و رفتیم خونه      ساینا و آرنیکا ساینازم تو راه برگشت به شیراز ...
9 تير 1393

مرداد 90 بازم سفر.....

این عکسا مال قبل از سفرمونه   ٢٩/٤/٩٠ رفتیم تهران چون بابا وقت دکتر داشت باید زود میرسیدیم با هواپیما رفتیم ,خدا خدا میکردم بخوابی که تو راه اذیت نشی  ولی نه تنها نخوابیدی بلکه از فرط گریه هواپیمارو رو سرت گرفتی  مخصوصا به خاطر کمربندت خیلی شاکی بودی, یکی از خانومای مهماندار اومد کمربندتو باز کرد  و تو هم خودت از گریه کردن خسته شدی گرفتی خوابیدی , 3نیمه شب بالاخره رسیدیم خونه خاله  و اونجا تازه بیدار شدی رفتی تو بغل خاله نشستی دیگه پیش من و بابا نمیومدی, دو سه روز بعد رفتیم کرج خونه عمو کاووس,بر حسب اتفاق پگاه(دوست و یار دوران دانشجویی من) با شوهرش او...
19 آبان 1392

خرداد 90 سفر خرم آباد

12/3/90 رفتیم اصفهان خونه دایی که بعدش بریم خرم آباد خوب بود تو راه اذیت نشدی همش خواب بودی صبح زود رسیدیم  بعد از ظهرش را افتادیم و نصف شب رسیدیم خرم آباد تازه 6 ماهت شده بود و باید یه چیزایی مثل فرنی و  حریره میخوردی  و من هرچی تا حالا واسه شیر خوردن دنبالت میدویدم حالا باید واسه غذا این کارو  میکردم    یه هفته ای اونجا بودیم و بعدش با بابا   رفتیم اصفهان و یه نیم روز اونجا بودیم بعدشم رفتیم شیراز تو خیلی دختر خوب و خوش سفری بودی تو راه همش خواب بودی و ما رو اذیت نکردی    تو همه ی اهنگایی که تو گوشیمه و آهنگای بچگونه که واسه تو ریختم &n...
19 آبان 1392

آذر 91سفر خرم آباد

٣/٩/٩١ جمعه صبح راه افتادیم مامان و زهرا نازنینم همرامون اومدن شب گلپایگان خونه سمیرا موندیم فردا صبح را افتادیم سمت خرم آباد تو بغل زهرا خواب بودی بابا پیاده شد خرید کنه زهرا به بابا گفت واسه ساینا هم بستنی بگیر من گفتم نمیخواد نگیر, یهو بلند شدی تو خواب و بیداری گفتی میخواد میخواد این روزا با وجودیکه هوا هم سرد شده روزی چندتا بستنی میخوری و من حریفت نمیشم خیلی همسفر خوبی بودی دخترم خیلی ازت ممنونم طرفای سه و نیم رسیدیم,خیلی خوب بود همه از دیدنت کلی ذوق زده شدن خیلی خوب بود کلی با مامان اعظم دوست شدی باهاش بازی میکردی باباجون سر کار بود دو روز بعد اومد خونه همش وایمیستادی پهلو فاطی میگفتی مامان عکس بگیر   یه ه...
19 آبان 1392

خرداد91سفر همدان

8/3/91 با عمه زهرا بردیمت آتلیه که ازت عکس بگیریم و واسه مامان جون عکستو سوغاتی ببریم ولی اصلا واینمیستادی که ازت عکس بگیرن,من به جای عکاس که خیلی باحوصله بود کلافه شده بودم آخرشم 2تا از عکسا که نسبت به بقیه بهتر شده بود انتخاب کردیم واسه چاپ نهم رفتیم خرم آباد (من و تو و بابا و زهرا) بعد از دو سه روز رفتیم همدان خاله فتانم همرامون اومد   ,دو رور اونجا بودیم و دوباره برگشتیم خرم آباد دو روز بعدشم بابا و زهرا برگشتن شیراز ولی من و تو موندیم پیش باباجون اینا, چون میخواستم اونا هم شاهد بزرگ شدنت باشن, وقتی بابا و زهرا راه افتادن سمت شیراز خواب بودی و چون به دوتاشون خیلی وابسته بودی خیلی ناراحت بو...
19 آبان 1392

مهر 91 سفر جنوب..... دریا...... موج بزرگ......

١٣/٧/٩١ با بابا جان و لیلا و دایی سهیل رفتیم برازخون خونه نسیب دوستم, دایی سهیل پسرخاله ی باباست,من بهت میگفتم دایی سهیل,بابا میگفت عمو سهیل و اینجوری بود که تو قاطی کردی و اونو دایی دایی صدا میکنی و تاکید داری که داییت باشه خلاصه شب رسیدیم خونشون و بعد از شام رفتیم بوشهر کنار دریا تو ماشین خوابیدی و وقتی بیدار شدی دیدی تو دریایی و هنگ کردی و هرچی ازت خواستیم آب بازی کنی دوست نداشتی برعکس تو آرنیکا کلی آب بازی کرد و دست و پا میزد که ولش کنن تو آب تا بازی کنه فرداش رفتیم دیلم کلی تو آب بازی کردی ولی خیلی موجارو دوس نداشتی و اشاره میکردی بریم یه جا که آب راکد بود وقتی داشتی تو آب را میرفتی پات سر خورد و یه کم آب رفت ...
19 آبان 1392

اردیبهشت90سفر به برازجون

٨ اردیبهشت من و تو و بابایی رفتیم برازجون خونه نسیبه دوستم تو راه بیشتر خواب بودی و وقتیم که بیدار بودی آروم بودی و مامانو اذیت نمیکردی,  از اونجایی که شیراز هنوز هوا سرد بود و ما هنوز کولر روشن نکرده بودیم و تو هنوز باد کولرو تجربه نکرده بودی و اونجا خیلی گرم بود و اونا همش اسپیلتشون روشن بود سرما خوردی و روز دوم سفر یه ضد حال اساسی خوردیم   ...
19 آبان 1392

اولین مسافرت

٢١ بهمن با بابایی و خاله فتان که از چند ماه قبل از تولدت اومده بود خونمون رفتیم خرم آباد از اونجایی که سفر دراز 900 کیلومتری در پیش داشتیم و قرار بود 12-13 ساعت تو راه باشیم خیلی استرس داشنم که اگه بیقراری کنی چجوری آرومت کنم.... صبح ساعت 9 راه افتادیم بیشتر خواب بودی فقط بیدار میشدی شیر میخوردی دوباره میخوابیدی,ظهر که واسه ناهار وایسادیم بیدار شدی کلی گریه کردی من و خاله هرکاری کردیم آروم نشدی از ماشین پیاده شدیم رات ببریم چون صورتتو نپوشونده بودم و ریه ت هنوز به هوای بیرون عادت نداشت صداتم گرفت......... بالاخره آروم شدی و تا خود خرم آباد خواب بودی,طرفای 10 شب رسیدیم,همه از دیدنت کلی ذوق کردن,تازه چون بهشون خبر نداده بودیم کلی...
19 آبان 1392