سایناى نازمسایناى نازم، تا این لحظه 8 سال و 15 روز سن دارد
پیوند آسمونی ماپیوند آسمونی ما، تا این لحظه 12 سال و 6 ماه و 24 روز سن دارد

ساینای نازم

این روزای من و گل دخترم

مامان جون و دخترا میخواستن یه سفر دو روزه برن اصفهان,ساینا خانم به زهرا میگه کجا میخواید برید؟زهرا میگه مسافرت,میگه خب منم همراتون میام دلمم واسه مامانم تنگ نمیشه اگه هم تنگ شد بهش زنگ میزنم... موقع حرکتشون بابا ساینارو برد بیرون که گریه نکنه,تا اومد میگه مامان رفتن؟؟؟ منو نبردن؟؟؟  میگم آره رفتن,بعد ساینا این شکلی شد  خلاصه بابایی مشغولش کرد و ساینا خانم آروم شد شب با بابا بردیمش پارک کلی بازی کرد تا رسیدیم خونه میگه مامان الان درو باز کنیم زهرا نازنین تو خونه هستن؟میگم نه,دوباره اینجوری شد دم به دقیقه میگه مامان پس کی میان؟دلم برا مامان جونم تنگ شده.... بعد میگه مامان بیا کفش بپوشیم با کفش بریم مسافرت پیششون خیلی این حرف...
19 آبان 1392

من و دخترم

طبق معمول جمعه ها که با بابا میریم چمران امروزم رفتیم و رها رضا رو هم بردیم,ساینا و رها دو ساعت آب بازی کردن و بهشون خوش گذشت   بعد لباساشونو عوض کردم و بابا هم دیگه کارش تموم  شده بود و برگشتیم خونه     امروز رفته بودیم بیرون,سر خیابون که رسیدیم کلاشو باد برد انداخت وسط خیابون,شروع کرد به نق نق کردن و بهانه گرفتن که برو کلامو بیار,هرچی میگفتم یکی دیگه واست میخرم ول کن نبود و همونو میخواست....هرگز حاضر نبودم به خاطر یه کلاه جونمونو به خطر بندازم و برم وسط خیابون,با ناامیدی داشتم کلاشو نگا میکردم که یه آقایی دوید کلاشو واسم آورد و کلی خوشحالمون کرد(خدا خیرش بده)     با مام...
19 آبان 1392

شهریور92

با زهرا بردیمت ستاره,بهت میگم با پله برقی بریم یا با آسانسور؟میگی با پله برقی,بعد میگی مامان تو تو آسانسور حالت بد میشه؟منم تو آسانسور حالم بد میشه میخواستم واست کفش و لباس بگیرم,هر کفشی پات کردم کلی ایراد گرفتی و گفتی این مناسب نیست,بعد گفتی بریم بازی,کلی با همه ی وسیله ها بازی کردی و بعدم  بدون اینکه خرید کنیم برگشتیم خونه اینقد دنبالت دویدم تا یه عکسی بگیرم و تو همکاری نمیکردی که حسابی کلافه شدم         جای داداش یه دونم که عاشق این بازیه خیلی خیلی خالی بود   میخوام عکس بگیرم روتو میکنی اونور بعد که میام اونور بازم روتو میکنی اونور,آخه چه دشمنی با دوربین داری تو؟   ...
19 آبان 1392

شهريور 92

چند روز پیش رها خونه ی مامان جون بود  cd هاپ رو بدجور گذاشته بود تو کشوی میز و به زور بسته بود و ....    ( وای بر من  cd هاپ شکسته بود....) از دیدن سی دی شکسته اینقد عصبانی شدی و غر زدی... گفتی مامان پاشو بریم خونه رها اینا دعواش کنیم بربگردیم.... دیگه بعد از ظهر زهرا بردت بیرون یه سی دی هاپ دیگه واست خرید ولی بازم یادت نرفت و هر بار که سی دی شکسته رو میدیدی کلی غر میزدی یکی از کارتونای مورد علاقت صد و یک سگ خالداره,میگی مامان مامان "سگ و یک خالدار" بزار,هرچی بهت کمک میکنم بگی صد و یک سگ خالدار میگی سگ و یک خالدار اسم یکی از بچه محلای رها اینا حسینه,بهش میگی حسینگ ,من نمیدونم چرا؟؟؟تلفظ حسین که راحت تر از ح...
19 آبان 1392

مرداد92

ازین به بعد پستامو خطاب به دخترم مینویسم که وقتی تونست بخونتشون بیشتر خوشحالش کنه با بابا رفتیم چمران,بابایی هتل کار داشت من و تو رفتیم تو چمران قدم زدیم,قربونت برم گل دخترم خیلی بلال دوست داری و هر بار میریم بیرون میخوای که واست بگیریم,بعد با هم رفتیم نگار خونه,کلی از نقاشیا استقبال کردی و خوشت اومد و همشو با دقت نگا کردی,مثل همیشه کلی با وسایل ورزشی کار کردی و بعدم خسته شدی نشستی,باباییم کارش تموم شد و اومد پیشمون,بعد از یه آقای دست فروش چندتا چاپ واست گرفتم         میگی مامان چقد هتل بلنده سرش خورده به آسمون,من میگم فک کنم شیر خورده قدش بلند شده,میفهمی دارم شوخی میکنم غش غش میخندی تا رسیدی...
19 آبان 1392

ادامه ی شهریور 92

دیشب واسه اولین بار رفتیم بالا خوابیدیم,ساینازم خواب بودی و متوجه نشدی رفتیم بالا,تمام شب رو  خواب و بیدار بودم و هرازگاهی نگات میکردم,آخه بعد از ١٠ ماه اولین بار بود که رو تختت و جدا از من و بابا خوابیدی,ساعت ٣از خواب بیدار شدی و منو صدا زدی,بغلت کردم بردمت پیش خودمون,گفتی مامان کجا هستیم؟گفتم تو اتاقتی ,چیزی نگفتی و آروم دراز کشیدی پیش ما,یه ساعتی بیدار بودی و میغلتیدی و هرازگاهی باهام حرف میزدی و یه چیزی میپرسیدی ساعت ٤ دیگه بابارم بیدار کردی گفتی بریم پایین,من مقاومت کردم و ازت خواستم بالا بمونیم ولی بابا نگران بود که از بالا زده بشی و ازم خواست بریم پایین و بهت فرصت بدیم آروم آروم به بالا عادت کنی,خلاصه ساعت ٤ برگشتیم پ...
19 آبان 1392

مهر92

چقد این روزا هوای شیراز سرد شده یعنی زمستون چه خبره من که میمیرم از سرما دیشب نسیب دوستم اومده بود شیراز و زود باید برمیگشت واسه همین خونمون نیومدن و ما رفتیم بیرون پیششون,تا دیدی آرنیکا پالتو تنش نیست باوجودیکه خیلی سردت بود پالتوتو دراوردی گفتی من که سردم نیست چرا پالتو تنم کردی؟ یعنی این صحنه های مهر و محبت و کنار هم وایسادن شما و آرنیکا دیدنیه.... دفعه ی قبلی که همو دیدید اصلا با هم کنار نمیومدید و همش دعوا میکردید ولی حالا خیلی آروم و مهربون پیش هم بودید و نکته ی قابل توجهش اینکه یکی از جورابایی که از دست فروش واست گرفته بودمو هدیه دادی به ارنیکا,جای امیدواریه که من و دوست دیرینم بتونیم راحت با هم رفت و آمد کنیم   ...
19 آبان 1392

روزای آخر شهریور

اولین تنها دسشویی رفتن: ٢٤م شهریور یهو دیدم پیدات نیست هرچی گشتم ندیدمت,دویدم تو حیاط دیدم از دسشویی اومدی بیرون,میگی جیش داشتم رفتم جیش کردم پامم شستم اومدم,از شلوارت که بعضی جاهاش خیس بود فهمیدم که واقعا پاتو شستی و بغلت کردم دستتم بشورم میگی دستمو با شلنگ پایین شستم,گفتم نمیشه باید با صابون بشوری,حالا دیگه باید مواظب باشم دوباره بیخبر نری دسشویی و با دست نشسته بیای بیرون اولین سینما رفتن: ٢٥م زهرا و بقیه میخواستن برن سینما,زهرا نمیدونست اگه ببرتت میمونی پیشش فیلم ببینی یا نه,ولی تو همراش رفتی و تو سینما هم نشسته بودی تا آخر فیلمو دیده بودی,شب ساعت ١٠ برگشتید خونه یه هزار تومنی دستت بود میگی مامان فرنوش اینو بهم داده میگه جایزته من...
19 آبان 1392

مهر (ماه تولدم)

مامان جون آماده شده بود همراه بابا بره بیرون گفتی مامان جون کجا میرید؟گفت خونه ی عمو امیر,گفتی منم میخوام همراتون بیام,گفتم نمیشه چون مامان جون میخواد بره دکتر,میگی مامان جون یعنی الکی دروغ گفتی میری خونه ی عمو امیر؟؟؟ شب مامان جون که برگشت واست تعریف کرد که یسنا سرما خورده و بهش آمپول زدن,با هیجان میگی مامان جون یسنا رو آمپول زدن؟عشق منو آمپول زدن؟؟؟خیلیم ناراحت شدی که سرما خورده البته هنوز درحال غر زدن به یسنا هستی و میگی چرا تابمو برده واسه خودش داشتی شیرینی میخوردی یه کمشو ریختی رو زمین بهت میگم نریز مورچه ها حمله میکنن,گوش ندادی,بعد یه تیکه پف فیل رو زمین بهت نشون دادم که مورچه داشت میبردش گفتم ببین مورچه ها حالا حمله میکنن شیرینی...
19 آبان 1392

ادامه ی مهر 92

سلام به دوستای گلم و به ساینای نازنینم دلیل دیر به دیر آپ کردنم اینه که همچنان با ساینا خانم در حال بالا و پایین رفتنیم و یا من پایینم و لبتاب بالاست یا برعکس  و همین باعث میشه هم دیر به دیر آپ کنم هم خیلی از حرفا و کارای قشنگش رو یادم بره بنویسم چند شب پیش تولد دایی بابا اشکان بود و چون تو باغ خارج شهر بود و هوا خیلی سرد بود به خاطر خانم ساینا نرفتیم و خانمی حسابی شاکی شد که چرا  نرفتیم تولد,دیگه بابا بردش واسش کیک تولد گرفت که بیخیال تولد دایی بشه.... عادت داری چیزای نازنینو قایم میکنی و سر به سرش میزاری,مثلا playerش سر از تو در یخچال درمیاره,یا لباسش تو کیفت یا هر چیزی که میدونی دوسش داره رو میبری قا...
19 آبان 1392