سایناى نازمسایناى نازم، تا این لحظه 8 سال و 15 روز سن دارد
پیوند آسمونی ماپیوند آسمونی ما، تا این لحظه 12 سال و 6 ماه و 24 روز سن دارد

ساینای نازم

(بهمن 91)اين روزاى من و ساينا...

الان دو ماهه که داریم خونه ی مامان جون زندگی میکنیم و کم کم طبقه بالارو آماده میکنیم با بابا رفتیم روشویی و شیر آب و اینجور چیزا بگیریم  تو مغازه از دیدن اونهمه شیر آب و سنگ توالت و روشویی کلی تعجب کردی گفتی بابا اینجا کجاست؟دسشوییه؟ من و بابا کلی خندیدیم رفتیم در بگیریم بهت گفتم به نظرت کدومش خوشگلتره؟یه قهوه ای تیره انتخاب کردی میگی این که لواشکیه وقتی نظرتو راجع به چیزی میپرسم یا میخوام بین چند گزینه یکیشو انتخاب کنی خیلی راحت انتخاب میکنی و من خیلی این خصلتتو دوست دارم و خوشحال میشم که راحت میتونی تصمیم بگیری خیلی کتاب خوندنو دوست داری و همش از ما میخوای واست کتاب بخونیم بعد خودت میشینی از رو نقاشیاش واسه خودت دا...
19 آبان 1392

اسفند91

دخترم شیطونکم این روزا اینقد بلا سر خودت میاری که نمیدونم این روزا بده,تو تو سن بدی هستی,من بدم؟؟؟نمیدونم چکار کنم مامانی یک لحظه نمیشینی,همش کارای خطرناک میکنی و بلا سر خودت میاری,اینقدم مغروری که حتی گریه هم نمیکنی و اصلا دوس نداری وقتی یه طوریت میشه حتی کسی بهت نگاه کنه اگه اتفاقایی که واست میفته و من مینویسم رو بخونی فکر میکنی من اصلا مواظبت نبودم که اینهمه بلا سرت میومده و باورت نمیشه که چقد دنبالت میدوم و با این حال تو به هر کار خطرناکی دست میزنی و هر بلایی سر خودت میاری و حتی اگه شده ناخواسته بخوری به در و دیوار و زمین بخوری دخترم نفسم دلم میخواد همیشه خوب و سالم و شاد و سرزنده باشی,تحمل ندارم ناراحتیتو ببینم,وقتی یه جاییت در...
19 آبان 1392

دی ماه 91

یلدا همه خونه مامان جون بودن و کلی بهمون خوش گذشت ولی تو زود خوابیدی اینم هندونه شب یلدامون:       بهت میگم ساینا مامان خوابم میاد میگی بالش بزار بخواب خوب میشی  وقتی یه چیزی برمیداری بهت میگم دس نزن بزار سر جاش,با یه لحن قشنگ سوالی میگی دس نزنم؟ سر جاش؟وقتی میگم آره بزار سر جاش میگی چشم میزاریش سر جاش خیلی گلی نفسم عاشقتم خانوم خانوما شیشه ی یسنارو گرفتی میخوای بهش شیر بدی هرچی میگم نمیخواد به زور میخوای بدی بخوره داری دنت میخوری یه قاشق خودت میخوری یه قاشق به یسنا میدی با اینکه فقط نه ماه ازش بزرگتری فک میکنی اون خیلی نی نیه و همش میخوای مواظبش باشی یسنا خوابیده اومدی بالا سرش بلند بلند به ...
19 آبان 1392

آذر 91

این روزا خیلی شیرین شدی خیلی خوشمزه حرف میزنی میخوای بگی حواسم نبود میگی حواس نبودم یه چیزی که میخوری مزه شو دوس نداری میگی نیخورم حالم بده اصن نیخورم دارم غذا میخورم میگم میخوری میگی نه,بعد میگی مامان یواش بوخور منم بوخورم با بابا بردیمت بیرون جلو یه دست فروش چندتا شلوار رنگی رنگی سایز من دیدی میگی بابا شلوارم خوچیک شده تا میرسیم به یه کفش فروشی میگی کفشم تنگه لباس فروشی میبینی میگی مامان لباسم خیاب (خراب) شده گوشوارهء فرنوشو دیدی زود میگی بابا گوشوایم خیاب شده(که مث اون واست بگیره)  مربا ریختی رو سفره با هیجان میگی ای وای مربا ریخته بعد با ناراحتی میگی خدا نکنه   امروز اینقد شیطنت کردی که همینجوری رو مبل خوابت ب...
19 آبان 1392

آبان 91 طوطی خوشگل ما دیگه کم کم داره بلبل میشه

تا حالا منو مامان جان و بابارو باباجان صدا میکردی ولی این روزا مثل بقیه بهم میگی فهیمه بابارو هم دیگه بابا صدا نمیکنی و بهش میگی اشکان بعضی وقتام آقا اشکان صداش میکنی هرکی یه کلمه حرف میزنه تو یه قصه ازش میسازی و با آب و تاب برا همه تعریف میکنی بعضی جمله هات کاملا واضحه و همه منظورتو میفهمن ولی بعضیاش کاملا نامفهومه و ما با توجه به حالت خودت یا باید بخندیم و یا باید تعجب کنیم اولش میگفتی شوام ولی حالا دیگه میگی سلام به صب بخیر میگی صخ بیر به شب بخیرم میگی شخ بیر خ یلی خوشمزه ای دختر شیرینم,عاشقتم نفسم هر کی به خونه با موبایلمون زنگ میزنه میپرسی نازی؟ اینقد به این سوال عادت ...
19 آبان 1392

این روزای ما

دیشب دوباره بالا خوابیدیم و ساعت 2 کشوندیمون پایین,یعنی تو فسقل بچه من و باباتو سر کار گذاشتی؟مسخرمون کردی؟روزی 500 بار من 44 کیلویی رو میکشونی بالا میکشونی پایین,مردم از بس این پله ها رو بالا پایین کردم,وقتیم بابا میاد خونه تا میخواد بشینه و یه استراحتی بکنه بهش گیر میدی که بریم بالا.......بریم پایین الان یه هفته ست هر شب بالا میخوابیم و نصف شب میکشونیمون پایین و فقط دو شب تا صب همونجا خوابیدی و برعکس پایین که صبح زود بیدار میشی بالا تا ١١ میخوابی من و بابا واقعا کم آوردیم و نمیدونیم چکار کنیم,یه کم که میخوام مقاومت کنم و نبرمت پایین اینقد گریه میکنی و اصرار میکنی که بریم پایین بابا هم طاقت اشکاتو نداره و میگه بریم,میگی مامان جون خدا بر...
19 آبان 1392

مکالمات ساینا خانم

دیروز عصر دراز کشیده بودم یه بطری نوشابه آوردی محکم گذاشتی رو پیشونیم,میگم چکار میکنی دردم گرفت,میگی وای قرمز شد میخوای یخ بزارم روش؟بعد همون بطریو گذاشتی رو پیشونیم,آخه مجبوری بلا سرم بیاری بعد دلداریم بدی دختر؟؟؟ داری با تلفنت حرف میزنی میگی ای بابا پارامونت چرا؟بعد میگی مامان دوستمه میگه بریم پارامونت(اسم یه ٤راه تو شیراز) عزیزی بهت میگه خوبی خانم؟میگی اسم من خانم نیست اسمم سایناهه امشب میخواستیم با بابا بریم چمران,صبح زود بیدار شده بودی و حالا خوابت میومد و دلتم نمیومد بخوابی,تو ماشین چشاتو بستی میگی داغونمااااا,بابا رفت هتل من و شمام رفتیم به گشت و گذار از پاکینگ که اومدیم بیرون رفتی سوار شیر پشت هتل شدی و خیلیم اصرار ...
19 آبان 1392

این روزای گل دخترم

خاله فتان زنگ زده بهت میگه ساینا میای خونمون؟میگی نه ببخشید نمیتونم بیام آخه اونجا خیلی دوره یه مدته میگی من 5تا تولد دارم و چند وقت یه بار میگی واسم کیک تولد بگیرید,حالا دوباره هوس کیک تولد کردی و میگی امروز تولدمه کیک تولد میخوام شب با بچه ها رفتیم خرید,شما همش تو بغل دایی خواب بودی بعد که بیدار شدی بابا هم اومده بود و شما با بابا و دایی رفتید بگردید,من و فاطی هم رفتیم تو مغازه داشتیم خرید میکردیم بعد صدای یه دختربچه ی شیرین زبونو شنیدم که داشت حرف میزد,قلبم کنده شد گفتم وای خدا چقد مث دخترم حرف میزنه,دلم براش یه ذره شده,برگشتم ببینمش دیدم خودت بودی با بابایی اومدید پیشمون,چقد خوشحال شدم انگار خیلی وقت بود ندیده بودمت,بعد دیگ...
19 آبان 1392