سایناى نازمسایناى نازم، تا این لحظه 8 سال و 15 روز سن دارد
پیوند آسمونی ماپیوند آسمونی ما، تا این لحظه 12 سال و 6 ماه و 24 روز سن دارد

ساینای نازم

عکس

 این سارافون سرمه ای رو تازه  واسه گل دخترم بافتم قربونش برم الهی,با کلی اعمال شاقه هم این عکسارو ازش گرفتم         بقیه در ادامه ی مطلب             ...
27 اسفند 1392

حافظیه

چند روز پیش فاطی و محمد اومدن شیراز و دیروز برگشتن خرم آباد,خیلی حالم گرفته بود و بیاد گذشته تصمیم گرفتم برم حافظیه حافظیه...... یادش بخیر..... پاتوق همیشگی منو و دوستام تو دوره ی دانشجویی این اولین باری بود که من و ساینازم با هم رفتیم حافظیه,جای بابا اشکانم خیلی خالی بود از وقتی مامان شدم اینقد درگیر بچه داری و کارای خونه شدم و بیرون رفتنام منحصر شده به خرید و پارک.... مدتها بود حافظیه نرفته بودم (راستی کلاهی که سرته خودم واست بافتم و با لباست ست کردم,به به چه مامان هنرمندی ) دیشب که با بابایی رفتیم خرید این کفشارو خودت انتخاب کردی,من و بابا هم یه کفش عروسکی واسه دل خودمون انتخاب کردیم و دوتاشو واست گرفتیم,به عشق کفشای عز...
23 اسفند 1392

جشن تولد گل دخترم

سلام به دوستای عزیزم و نازگلم ساینا خانم به دلایل متعددی(که یکیش قرار به اومدن دایی محمد و خاله فتانه بود,و البته نیومدن) جشن تولد گل دخترم با تاخیر ٢٦م دی برگزار شد شب قبلش بهش میگفتم مامانی فردا تولدته ها,میگفت تولد من که ١٣ دی بود خب من هم حسابی ضایع شدم که این جوابو بهم داد هم حسابی متعجب شدم هم خیلی از توجهش خوشم اومد قربونش برم الهی ساینازم کیک کیتی میخواست ولی وقتی با هم تو اینترنت سرچ کردیم و کیکای مختلف دیدیم نظرش عوض شد و گفت کیک سیندرلا میخوام و یه کیک تینکربل هم انتخاب کرد که در نهایت همون تینکربل رو سفارش دادیم حدودا 20 نفر بودیم خیلی شلوغ نبود ولی خوش گذشت,تولدش تم خاصی نداشت و سعی کردیم پرنسسایی که دوست داره ه...
30 دی 1392

تولد 3 سالگی

    امروز روز تولد توست  و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . . تولدت مبارک نازنین دخترم             ...
14 دی 1392

ادامه ی آذر 92

از وقتی رفتیم کلاس کاراته ی رها و رضا گفتی از اون لباسای کاراته میخوام و هر روز بهم میگفتی چرا واسم نخریدی، با بابا رفتیم لباس کاراته گرفتیم تو همون پاساژ یه اسکوترم ورداشتی، من دنبال اسکوتر 4چرخ بودم که تعادلش بیشتره ولی شما اصلا بهم اجازه ی گشتن ندادی و همون سه چرخ دخترونه ی صورتی به قول خودت رو برداشتی بعد بردیم گذاشتیمت خونه ی عمه امینه که همراشون بری باشگاه، من و بابا هم رفتیم خونه اون دفعه که رفتیم باشگاه گفتی من از این لباسا ندارم و همراشون ندویدی،حالا گفته بودی من کمربند نارنجی ندارم و بازم فقط تماشاچی بودی,اینم عکس سه تاتون با لباس کاراته شب میخواستی بمونی خونه ی عمه,کلیم واسه من خط ونشون کشیدی,گفتی وقتی من میرم خونه ی ع...
5 دی 1392