سایناى نازمسایناى نازم، تا این لحظه 8 سال و 15 روز سن دارد
پیوند آسمونی ماپیوند آسمونی ما، تا این لحظه 12 سال و 6 ماه و 24 روز سن دارد

ساینای نازم

جشنواره نی نی وبلاگ

این اولین باره که تو یه جشنواره شرکت میکنم,همیشه اینقد مشغول گل دخترم هستم که به زور میرسم مطلب جدید و عکس بزارم تو وبلاگش چه رسد به کارای اضافی دیروز خونه دایی سهیل بودیم و ساینا خانم مشغول بستنی خوردن و کثیف کاری بود و دایی دایی (بقول ساینا خانم) کلی عکس ازش گرفت و منم یکیشو واسه جشنواره فرستادم و بعد متوجه شدم یه عکس دیگه مد نظرم بوده ولی به هر حال اونو فرستادم و شایدم همین بهتر باشه    خودم نمیتونم به دخترم  رای بدم چون قصد شرکت کردن نداشتم و به آرتین و نورا و متین رای دادم بقیه ی عکسای گل دخترم تو ادامه ی مطلب   ...
24 تير 1392

خرداد92

نازگلم این روزا تو خونه که حوصلت سر میره میری وایمیستی دم در حیاط،اگه دوستات خونه باشن یه سر میری تو حیاط پیششون یا اونا یه سر میان پیش تو و همینجوری در حال رفت و آمدید...امروز دم در بودی که یه موتوری اومد تو کوچه و من دویدم پیشت و تا من رسیدم بهت دویدی رفتی تو خونه همسایه و با گریه رفتی پیش مامانشون منم اومدم و بغلت کردم آوردمت خونه،خیلی ترسیده بودی و محکم منو بغل کرده بودی،بعد یه کم که آروم شدی گوشی پلاستیکیتو ورداشتی مثلا زنگ زدی به زهرا،میگی سلام زهرا موتوری زد بهم لهم کرد بعد خدافظی کردی به من میگی مامان به زهرا گفتم موتوری لهم کرد گفت الهی بمیرم هروقت میریم خیابون میای تو بغلم و محکم منو میگیری و میگی مامان سفتم کن(یعنی محکم بغلم...
10 تير 1392

اردیبهشت 92

ادامه شیرین زبونیای ساینا خانم امروز صبح طبق معمول هر صبح تا بیدار شدی رفتی سر وقت زهرا و بیدارش کردی,بعدازظهر اومد بخوابه نمیزاشتی بخوابه,میگه ساینا خوابم میاد بزار بخوابم,میگی فردا خواب بودی خودم بیدارت کردم رفتی دامنتو آوردی میگی مامان میخوام بپوشمش به نظرت پی پییی نیست؟؟؟؟؟؟؟ جیشت گرفته میگی ای وای ای داد بیداد جیش دارم نازنین واست آهنگ هم ماهی گذاشته میگه ساینا یادته چه آهنگیه؟میگی آهنگ خرم آباده این آهنگو من خیلی دوست دارم,همیشه واست میخوندمش و تو راحت میخوابیدی.... کوچولتر که بودی یه شب داشتم واسه یسنا لالایی میخوندم و رو پام تکونش میدادم تو هیچ واکنشی نشون ندادی,اینقد از هر دری خوندم و نخوابید دیگه آهنگ کم آوردم اومدم ه...
10 خرداد 1392

کلاس نقاشی

امروز21/2 ساعت 5 اولین جلسه کلاس نقاشی بود,همکلاسیات 4سال به بالا بودن و تو از همشون کوچیکتر بودی,فکر نمیکردم بشینی سر کلاس ولی خداروشکر نشستی,ولی خیلی با خانم مربی همکاری نمیکردی  تو عالم خودت بودی و تو دفترت نقاشی میکشیدی(به عبارتی خط خطی میکردی),مربی میگفت شعر بخونید همه خوندن ولی تو نخوندی,بعد از نقاشیم خانم مربی بردتون تو محوطه توپ بازی... کلاس که تموم شد خانم مربی خداحافظی کرد رفت میگی مامان چرا رفت؟من شعر نخوندم رفت؟؟؟ ساینازم عشق من وقتی تو کلاس بودی ناباورانه داشتم به این فکر میکردم که دختر کوچولوی من داره بزرگ میشه,دیگه نی نی نیست,دیگه میتونه بره بیرون با بچه ها باشه بازی کنه,بدوه,دخت...
26 ارديبهشت 1392

زلزله.....

وای خدا جون چقد زلزله ترسناکه..... 23/2/92  حدودای ساعت 3 زلزله اومد همه خواب بودیم از صداش و تکونش خیلی وحشت کردیم..... اینقد حول کرده بودم همش تو و بابا اشکانو صدا میزدم.... نازگلم بس که تو خواب میغلتی تو تاریکی نمیدونستم کجا پیدات کنم اینقد دنبالت گشتم تا دستتو دیدم و کشیدمش و بغلت کردم دویدم بیرون,خدارو شکر بیدار نشدی و چیزی از زلزله نفهمیدی,فقط وقتی برگشتم داخل بدون اینکه چشمتو باز کنی گفتی مامان بریم سر جامون بخوابیم... ترسیدیم پس لرزه داشته باشه واسه همین دیگه تو اتاق نرفتیم و بیرون خوابیدیم,صبح تا بیدار شدی میگی مامان چرا اینجا خوابیدیم چرا سر جای زهرا خوابیدیم...کلی واست سوال شده بود مامانی الهی قربونت برم نفس...
26 ارديبهشت 1392

سوراخ کردن گوش

١٩/٧/٩١ روز تولد رها خونه عمه امینه بودیم      تولدت مبارک رهایی          نازنین عصر که از سر کار اومد گیر داد که بریم گوشتو سوراخ کنی م, چون تو خیلی گوشواره دوست داشتی و تا گوش کسی میدیدی به من نشونش میدادی و به گوش خودت اشاره میکردی و از طرفی هم بابایی نمیخواست گوشتو سوراخ کنیم و همش میگفت نمیخوام دخترم  اذیت بشه و گوشش درد بگیره....... خلاصه با نازنین رفتیم دکتر و با دیدن آقای دکتر کلی گریه کردی و به هر سختی که بود و با وجود مقاومت زیاد تو اقای دکتر گوشتو سوراخ کرد و من فوری بردمت بیرون که از جوش دور بشی و آروم شی تا یه کم آرو...
26 اسفند 1391

صدای جارو برقی بهترین لالایی واسه ساینا خانم

بعضی وقتا لج میکردی شیر نمیخوردی گریه میکردی هر کاری میکردم آروم نمیشدی واقعا نمیدونستم چکار کنم تا اینکه اتفاقی متوجه شدم با صدای جارو برقی راحت میگیری میخوابی و اینجوری شد که بالاخره راهی برا آروم کردن دخترم  که تو گریه کردن و شیر نخوردن خیلی مصر و یه دنده بود پیدا کردم  و  با گوشیم صدای جارو ضبط کردم و از اون به بعد وقتایی که لج میکردی شیر نمیخوردی و  همش گریه میکردی واست میزاشتم و تو راحت میخوابیدی نمیدونم چه حکایتی بود....... بعضیا میگفتن شاید از صداش میترسه , واسه همین با دکتر مشورت کردم دکتر میگفت چون صداش یکنواخته و مثل صداییه که تو شکم مادر تو گوش نینیه آرومش ...
24 اسفند 1391

امان از گریه های شبونه........

از اونجایی که من و بابایی هردومون وقتی نی نی بودیم خیلی گریه ای بودیم  فکرشو میکردیم گل دخترمونم گریه ای باشه تا تلافی گریه ها و مامان اذیت کردنامونو  سرمون دربیاره ولی در این حد..........؟؟؟؟ از هفته دوم تولد گریه ها شروع شد و گفت بگیر که اومد.... هرشب تا صبح فقط گریه.... به هیچ صراطی مستقیم نبودی فقط گریه میکردی از فرط گریه کبود میشدی ما همش نگران بودیم که خدای نکرده مشکلی واست پیش نیا د و منم که از بیخوابی شکل روح شده بودم چون هیچ شبی نبود که تو بخوابی و هر شب تا صبح یکریز گریه میکردی و تو بغل هیشکی آروم نمیگرفتی و همچنان گریه ها ادامه داشت.......... ...
28 دی 1391

اولین حمام

  23/10/89 وقتی 10 روزت بود برا اولین بار بردیمت حمام (من و عمه نازنین) خیلی استرس داشتم آخه هیچ تجربه ای در این زمینه نداشتم مامان جونا هم پیشم نبودن مامان اعظم که برگشته بود خرم آباد, مامان فهیمه هم باید از باباناصری مراقبت میکرد,هرطور شده باید میبردمت حمام بنابراین با عمه نازنین دست بکار شدیم و همه چی خوب بود و برخلاف تصورم خیلی آروم بودی اصلا گریه نکردی تازه بعدش تا کلی خوابیدی     ...
3 دی 1391

خداحافظی با شیر مامان

از 3/7/91 دیگه کم کم باید با شیر مامان خداحافظی میکردی شاید همونقدر که واسه تو سخت بود واسه منم سخت بود ولی اینجوری واسه دوتامون بهتر بود,هم من دیگه انرژی نداشتم هم تو خوب غذا نمیخوردی شب اول خیلی بداخلاقی کردی و پیش منم آروم نمیشدی و همش بهونه ی زهرارو میگرفتی و تا صبح رو پای زهرا خوابیدی تا میزاشتت پایین گریه میکردی دوباره میزاشتت رو پاش تا بخوابی شبای بعد راحت میگرفتی میخوابیدی....... شب هفتمم بیدار شدی کلی گریه کردی, بابا بغلت کرد کلی رات برد تا بالاخره آروم شدی رو پاش خوابیدی   کم کم به شیر نخوردن عادت کردی و اشتهاتم شکر خدا خوب شد تازه تو که عادت داشتی تا صبح چندبار بیدار شی شیر بخوری ...
16 آبان 1391