ساینای نازم
روز تولد تو... قشنگترین صدای زندگی تپش قلب توست وبهترین روزدنیا روز تولدتوست,پس برای ما بمان و بدان که عاشقانه دوستت داریم

افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:57 | توسط مامان فهیمه

زود بزرگ نشو مادر. کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را ! زود بزرگ نشو فرزندم قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام . آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، ولی زود بزرگ نشو مادر. آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت. آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم ، بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد می دانم . عزیزترینم، فرزندم، من مادرت هستم... هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد، من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بیخوابیهای شبانه را، تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت؛ تا بدانم حجم یک لبخندکودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد؛ من نه بهشت می خواهم نه آسمان و نه زمین، بهشت من زمین من و زندگیم نفس های آرام کودکی توست؛ من هیچ نمیخواهم هیچ، هیچ روزی به من تعلق ندارد،همه ساعتها و ثانیه های من تویی ومن دست کودکیت را میگیرم تابه فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است بر تو وهیچ منتی ازمن بر تو وارد نیست که من با اختیار به عشق تو را به این دنیا آورده ام.

موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:21 | توسط مامان فهیمه

این تابستون بیشتر با کلاس موسیقی مشغول بودیم،بیشتر جمعه هام با بابا میرفتیم چمران و بعد از اتمام کارش میرفتیم خارج شهر....

تیرماه یه سفر رفتیم تهران

اونجا بردیمت پارک ژوراسیک،اولش از دایناسورا میترسیدی بعد واست عادی شد و وایمیستادی کنارشون تا ازت عکس بگیرم،در کل خیلی بهت خوش گذشت

چند روز بعد رفتیم خرم آباد،عمه امینه اینام از ارمنستان برمیگشتن اومدن اونجا و دو روز بعد با هم برگشتیم شیراز،دایی محمدم با خودمون آوردیم

اوایل شهریور مامان جون اینا با خاله م اینا اومدن شیراز

متاسفانه پلاتین کمر مامان جون شکسته و باید دوباره عمل شه،باید خیلی احتیاط میکرد و استراحت میکرد

خیلی جایی نرفت و بیشتر تو خونه بود،فقط باهم رفتیم شاهچراغ

یه هفته بعد برگشتن و دایی محمدم با خودشون بردن

دلم همش پیش مامان جونه دوس داشتم باهاشون میرفتیم ولی دلم نمیاد بابارو تنها بزارم،دیگه من و شما واسه اول مهر که وقت عمل مامان جونه میریم

دفعه ی قبلی که عمل کرد 6 سال پیش بود شما هنوز نبودی و من یه ماهی پیش مامان موندم و بابایی هم یه سر اومد و رفت،

اون دفعه مامان خیلی اذیت شد و واقعا دیدن ناراحتیش واسم سخت بود

خدا کنه همه چی خوب انجام شه و مامان گلم اذیت نشه

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:52 | توسط مامان فهیمه

الان چند ماهی میشه که گلی خانومو میبرم کلاس موسیقی

خانم مربی خیلی ازت راضیه و همش میگه موسیقی تو خونشه,شما هم با اعتمادبنفس میگی آره خب من به بابام رفتم

این روزا خودمم مشغول لباس دوختن واسه سایناخانمم

برعکس قبلا که مخالف لباس دوختنم بودی حالا کلی استقبال میکنی و میگی مرسی که واسم لباسایی که دوس دارمو میدوزی

اینم لباس السا که واست دوختم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:08 | توسط مامان فهیمه

سلام به همه و به دختر گلم

فردا روز پدره بود با هم رفتیم داررحمه پیش بابا امین

 

چند روزی بود بهانه ی باغ وحش رفتنو میگرفتی و امروز دیگه بعد از داررحمه با بابایی بردیمت

تو راه رفتن نشستگونی خوابت برده بود

میدونستم واست جذابه ولی فکرشو نمیکردم اینقد زیاد بهت خوش بگذره

مخصوصا خوراکی دادن به میمونارو خیلی دوس داشتی

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:04 | توسط مامان فهیمه

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:05 | توسط مامان فهیمه

سلام به دختر گلم و دوستای خوبم

دایی محمد از اول مرداد اومد خونمون،اول شهریورم مامان جون و فاطی و فتان اومدن و یه هفته بعد رفتن،دایی محمدم اول مهر برگشت خرماباد،خاله فاطیی رو دیگه نزاشتیم بره و همینجا نگهش داشتیم

اوایل آبان رفتیم خرماباد،مامان اعظم از اول مهر مغازه ی لوازم تحریری روبروی خونشون راه انداخته،بار اول که رفتیم تو مغازه دیدی هممون راحت میریم پشت ویترین تعجب کردی گفتی چرا هیچ آقایی اینجا نمیبینم؟گفتم واسه اینکه اینجا مال مامان جونه،برق خوشحالی تو چشمات دیدنی بود،ما که رفتیم خونه تو نیومدی گفتی همینجا میمونم و وقتی برگشتی یه پلاستیک پر از انواع لوازم تحریر دستت بود،از هر چیزی که تو مغازه بود یکی برداشته بودی

چندروزی که اونجا بودیم همش با خاله فتان تو مغازه بودی و از صب که بیدار میشدی همراش میرفتی،میگفتی من باید همینجا بمونم بهشون کمک کنم،اونا به کمک من احتیاج دارن،هرجا میرفتیمم همرامون نمیومدی پیش خاله میموندی

بابا میگفت دوس داری خودمونم مغازه داشته باشیم؟میگفتی آره خودمونم مغازه دربیاریم

شنبه صب با بابایی و خاله فاطی راه افتادیم سمت همدان،دو روز همدان بودیم

 

بعد رفتیم سنندج،اینم تو و سمن دختر دوست بابا که چند ماه از تو کوچیکتر بود و همش به زور بغلش میکردی و اونم طفلی هیچی نمیگفت،اونجا هم بهت خوش گذشته بود و همرامون بیرون نمیومدی میموندی تو خونه پیش بچه ها

اینجام عپارت آصفه،موزه ی مردم شناسیه

دو روز بعد برگشتیم خرماباد،یه روز هم خرماباد موندیم و فردا صب را افتادیم بیایم شیراز،موقع حرکت رفتی تو بغل خاله و محکم گرفتیش و گفتی من همراتون نمیام همینجا میمونم

نیم ساعتی باهات حرف زدیم و خواهش کردیم که بیای سوار شی ولی فایده نداشت،میگفتی من همینجا میمونم تولدم که شد با مامان جون اینا میام،منم مجبور شدم به زور بغلت کنم بزارمت تو ماشین،هم تو کلی گریه گردی هم مامان جون و خاله فتان،خاله فاطی رو هم با خودمون برگردوندیم شیراز

تو راه هی غر زدی که چرا منو با خودتون آوردید،گفتی مامان خیلی بی معرفتی که نزاشتی اونجا بمونم،خاله فتان که زنگ زد گفتی خاله تو هم خیلی بی معرفتی که گذاشتی منو ببرن



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:06 | توسط مامان فهیمه

دیشب بی مقدمه میگی مامان اگه بری تو خدا من خیلی تنها میشم کارم میشه گریه کردن,همش باید بشینم ی گوشه گریه کنم.....

هیشکی نیست برام نمایش بازی کنه سرگرمم کنه,میگم خب بشین سی دی نگا کن,میگی نمیشه یکی باید باهام سی دی نگا کنه

بهت میگم خب بابایی و مامان جون و بقیه هستن,میگی بازم تنهام, اونا مشغول کار خودشونن,بابا میره سر کار,مامان جون یه گوشه ای نشسته چسب رو دستشه آمپول زده,زهرا یه جای دیگه,خاله بیرون....,من تنهای تنها میشم

همش باید کار بکنم کارای خونه رو بکنم,خسته میشم

بعد مامان و دخترا اومدن بالا میگی مامان جون شما شب همینجا بمونید که وقتی مامانم رفت تو خدا من تنها نباشم

نمیدونم چرا همچین فکری تو سرت اومد ولی خیلی دلم سوخت الهی قربونت برم نفسم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:00 | توسط مامان فهیمه

روز کودک با خاله فاطی دخترمو بردیم شهربازی گاندو بعدم بردیمش رو صورتش ب انتخاب خودش پروانه کشیدن و عکس گرفتیم

فرداشم بردیمت شهر موشها,فیلم ک تموم شد میگی مامان مرسی خیلی بهم خوش گذشت

قربون دختر پایه ام برم که واسه هر کاری همکاری میکنه و اصلا بدقلقی میکنه

فردا صبشم دوباره با نازنین و رها و رضا رفتی شهر موشها

اینم یکی از پرنسسای دخترمه که من نقاشی کردم و اون رنگ کرده



موضوع : عکس

نوشته شده در تاريخ 11:38 | توسط مامان فهیمه

دختر گلم نفسم

الهی من فدای تو

چکار کنم برای تو

اگه توی بیابونا

خاری بره به پای تو

 

 



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:18 | توسط مامان فهیمه

عروسی عمه ی رها و رضا

 

ساینا و یسنا

ساینا و یسنا و رها



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:44 | توسط مامان فهیمه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
Avazak.ir
چت روم