سایناى نازمسایناى نازم، تا این لحظه 7 سال و 11 ماه و 11 روز سن دارد
پیوند آسمونی ماپیوند آسمونی ما، تا این لحظه 12 سال و 5 ماه و 20 روز سن دارد

ساینای نازم

افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد

توضیحات بافتنی

توضیحات در ادامه ی مطلب این لباسو من واسه یه سالگی گلم بافتم ولی اندازه هاش واسه نی نی به اینصورته که: 1_     واسه جلوی لباس ١٠٠تا سر میندازیم و ١٠ رج میبافیم,سپس یه دونه میبافیم یه دونه کور میکنیم دوباره سر میندازیم دونه ی بغلی رو کور میکنیم دوباره سر میندازیم و تا اخرین دونه این کار رو انجام میدیم و وقتی رج بعدی رو ساده روش بافتیم متوجه سوراخای ایجاد شده میشیم که واسه پایین لباس هستن وبه قشنگ شدن  و زیگزاکی شدن دامن لباس کمک میکنن (اگه انجام دادنش واستون سخته میتونید این مرحله ی کور کردن و بافتن رو حذف کنید و همون بافت ساده رو ادامه بدید عوضش موقع دوبل شدن پایین دامن زیگزا...
8 مرداد 1396

تقدیم به فرزندم ؛

زود بزرگ نشو مادر. کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را ! زود بزرگ نشو فرزندم قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام . آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، ولی زود بزرگ نشو مادر. آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت. آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم ، بزرگ ...
2 مهر 1394

تابستون94

این تابستون بیشتر با کلاس موسیقی مشغول بودیم،بیشتر جمعه هام با بابا میرفتیم چمران و بعد از اتمام کارش میرفتیم خارج شهر.... تیرماه یه سفر رفتیم تهران اونجا بردیمت پارک ژوراسیک،اولش از دایناسورا میترسیدی بعد واست عادی شد و وایمیستادی کنارشون تا ازت عکس بگیرم،در کل خیلی بهت خوش گذشت چند روز بعد رفتیم خرم آباد،عمه امینه اینام از ارمنستان برمیگشتن اومدن اونجا و دو روز بعد با هم برگشتیم شیراز،دایی محمدم با خودمون آوردیم اوایل شهریور مامان جون اینا با خاله م اینا اومدن شیراز متاسفانه پلاتین کمر مامان جون شکسته و باید دوباره عمل شه،باید خیلی احتیاط میکرد و استراحت میکرد خیلی جایی نرفت و بیشتر تو خونه بود،فقط باهم رفتیم شاهچراغ یه هفته ...
17 شهريور 1394

این روزای من و گل دخترم

الان چند ماهی میشه که گلی خانومو میبرم کلاس موسیقی خانم مربی خیلی ازت راضیه و همش میگه موسیقی تو خونشه,شما هم با اعتمادبنفس میگی آره خب من به بابام رفتم این روزا خودمم مشغول لباس دوختن واسه سایناخانمم برعکس قبلا که مخالف لباس دوختنم بودی حالا کلی استقبال میکنی و میگی مرسی که واسم لباسایی که دوس دارمو میدوزی اینم لباس السا که واست دوختم ...
12 خرداد 1394

اردیبهشت 94

سلام به همه و به دختر گلم فردا روز پدره بود با هم رفتیم داررحمه پیش بابا امین   چند روزی بود بهانه ی باغ وحش رفتنو میگرفتی و امروز دیگه بعد از داررحمه با بابایی بردیمت تو راه رفتن نشستگونی خوابت برده بود میدونستم واست جذابه ولی فکرشو نمیکردم اینقد زیاد بهت خوش بگذره مخصوصا خوراکی دادن به میمونارو خیلی دوس داشتی   ...
13 ارديبهشت 1394

سفر

سلام به دختر گلم و دوستای خوبم دایی محمد از اول مرداد اومد خونمون، او ل شهریورم مامان جون و فاطی و فتان اومدن و یه هفته بعد رفتن،دایی محمدم اول مهر برگشت خرماباد،خاله فاطیی رو دیگه نزاشتیم بره و همینجا نگهش داشتیم اوایل آبان رفتیم خرماباد،مامان اعظم از اول مهر مغازه ی لوازم تحریری روبروی خونشون راه انداخته،بار اول که رفتیم تو مغازه دیدی هممون راحت میریم پشت ویترین تعجب کردی گفتی چرا هیچ آقایی اینجا نمیبینم؟گفتم واسه اینکه اینجا مال مامان جونه،برق خوشحالی تو چشمات دیدنی بود،ما که رفتیم خونه تو نیومدی گفتی همینجا میمونم و وقتی برگشتی یه پلاستیک پر از انواع لوازم تحریر دستت بود،از هر چیزی که تو مغازه بود یکی برداشته بودی چندروزی که اون...
28 آبان 1393

اگه مامان بره تو خدا....

دیشب بی مقدمه میگی مامان اگه بری تو خدا من خیلی تنها میشم کارم میشه گریه کردن, همش باید بشینم ی گوشه گریه کنم..... هیشکی نیست برام نمایش بازی کنه سرگرمم کنه,میگم خب بشین سی دی نگا کن,میگی نمیشه یکی باید باهام  سی دی نگا کنه بهت میگم خب بابایی و مامان جون و بقیه هستن,میگی بازم تنهام, اونا مشغول کار خودشونن,بابا میره سر کار,مامان جون یه گوشه ای نشسته چسب رو دستشه آمپول زده,زهرا یه جای دیگه,خاله بیرون....,من تنهای تنها میشم همش باید کار بکنم کارای خونه رو بکنم,خسته میشم بعد مامان و دخترا اومدن بالا میگی مامان جون شما شب همینجا بمونید که وقتی مامانم رفت تو خدا من تنها نباشم نمیدونم چرا همچین فکری تو سرت اومد ولی خیلی دلم س...
26 مهر 1393

کودکم روزت مباررررررک

روز کودک با خاله فاطی دخترمو بردیم شهربازی گاندو بعدم بردیمش رو صورتش ب انتخاب خودش پروانه کشیدن و عکس گرفتیم فرداشم بردیمت شهر موشها,فیلم ک تموم شد میگی مامان مرسی خیلی بهم خوش گذشت قربون دختر پایه ام برم که واسه هر کاری همکاری میکنه و اصلا بدقلقی میکنه فردا صبشم دوباره با نازنین و رها و رضا رفتی شهر موشها اینم یکی از پرنسسای دخترمه که من نقاشی کردم و اون رنگ کرده ...
26 مهر 1393